صلح آسمانی

هفت سال پیش یک تیکه از قلبم ایران موند و مهاجرت کردیم به چین، امروزم یک تکه از قلبم پکن موند و مهاجرت کردیم به استرالیا. خدایا قلبم و بهم برگردون، من قلب بزرگ و مهربون می خواهم، قلبم و تیکه تیکه نکن، الان. ایران و چین یک تکه هایش جا مونده، الان هنوز خستم ولی عاشق اینجا هم شدم، ، پس بازم دلم اینجا جا مونده.
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط مژده نظرات ()

امشب برای دومین بار تو زندگیم سکه زد، یک بار فکر کنم یک ماه پیش بود و یکبارم امشب. رفتم سینما. تنهای تنها، سام و سپردم به ددی و ساعت ١٠:۴۵ دقیقه شب به وقت پکن رفتم سینما تا ساعت ٢ بامداد ، ساعت دو که فیلم تمام شد ٢:٨ دقیقه توی خونه بودم، اخه فکر کردین که چی؟ سینما چسبیده به مجموعمون. ما توی یک مجموعه هستیم که وقتی از در مجموعه بریم بیرون جفت در مجموعه ورودی سینماست. به علت کمبود وقت باید از خواب نازنین بزنم و این ساعتها برم سینما. حالا چه فیلمی بود؟ تایتانیک سه بعدی، دوازده ، سیزده سال پیش این فیلم و توی تلوزیون کوچولوی خونمون دیده بودم، ولی امشب سه بعدی و روی پرده خیلی خیلی بزرگ سینما دیدم، در همون لحظه که همه داشتن با مرگ دست و پنجه نرم میکردن و تو اب یخ میزدن ، پیش خودم میگفتم خدا رو شکر نمردم و این فیلم و سه بعدی دیدم. ای کاش ای کاش ایران هم این فیلم اکران میشد. واقعا سه بعدی تایتانیک دیدن داره. اگر بلیطش انقدر گرون نبود بازم میرفتم، هم خیلی گرون بود ، هم سه ساعت زیاده، کاش صحنه هایی که دوست داشتم و فقط برام پخش میکردن. زهی خیال باطل. والا از شدت هیجان زدگی الان ساعت یک ربع به سه هست هنوز نخوابیدم. الهی بمیرم وقتی داشتم میرفتم بیرون سام میگفت ددی مامان کجا میره؟ مونده بود این ساعت شب که برای سام خیلی هم دیر هست مامانش با شوار گرم و سویشرت کجا میره؟ ولی خدا رو شکر راحت خوابیده بود، یعنی فیلم بعدی هم میرم. بابا این امنیت پکن در حدی هست که من حاظرم کل پکن پیاده یک شب تا صبح راه برم. من برم بخوابم که دارم قاط میزنم. شب خوش تا بعدا. خنده دار بودن داستان این هست که بار اول که رفته بودم سینما بابای اسی زنگ زده بودن خونمون و می خواستن با منم حرف بزنن. اسی گفته بود من خوابم، فکر کن به پدر شوهر بگن اسی نشسته سام و بگیره تا مژده خانم ساعت یازده تا یک برن سینما، احتمالا خونم حلال میشد. هاهاهاهاها
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط مژده نظرات ()

خانما اقایون از همین جا می خواهم اعلام کنم که رفتم که برم قربون خدا، حالا چرا؟ الان خدمتتون عرض میکنم. فکر کنید از مهر ماه پاییز شروع بشه، بعد سریع زمستون بیاد و همش باد، سرما و یخبندون باشه. اسمون همیشه خاکستری و ابری، ساختمونها خاکستری، درختها همه چوب خشک و تمام رودخونه ها یخ بسته باشه. بعد اول یخها اب بشه و در عرض چهار روز همه جا سبز بشه، سبز، خدایا شکرت ت ت ت. چهار روزه که فقط اسمون ابی و یک توپ گرم و طلایی اون بالا میدرخشه، درختها جونه زدن ولی هر ثانیه دارن سبز و سبز تر میشن، چمن ها سبز شدن،. هوا گرم م م م انقدر گرم که با استین کوتاه میریم بیرون ، تا پنج روز پیش کاپشن تنمون بود ولی این چند روز هوا بس نا جوانمردانه قشنگ هست. انقدر هوا خوبه که امروز سام برای اولین بار از من و باباش دور شد ولی به عشق بازی با النا و عشق تاب و سرسره و هوای گرم اصلا بهانه ما رو نگرفت و ما با خیال راحت به کارهامون رسیدیم ولی وقتی رفتیم دنبالش دیدم از شدت بازی و بدو بدو لپهاش گل انداخته ولی بازم دست بردار نیست. ولی تا ما رو دید دوید که ببریمش جیش کنه، در نبود ما حاظر نشده بود جیش کنه و به قول خودش کسی به جز ما گوگولیشو ببینه، ننه درد و بلات به سرم که نجابتت من و کشته. این روزها بره کشونه سام هست، النا دختر سه سال و نیمه دوستمه، که از ایران اومدن، همیشه سالی دو بار میان اینجا، مامانش ایران و اینجا کار میکنه، اینه که هر سال چهار ماه النا اینجاست. خوب برای سام خیلی خوبه چون النا فارسی حرف میزنه، و واقعا سام و النا از بازی با هم لذت میبرن. به قول سام النا زبون میفهمه، هر چند که این النا خانم عزیز و دوست داشتنی لهجه پسر ما رو مشهدی کرده. حالا فهمیدین چرا میخواهم قربون خدا برم، اخ که چقدر هوا تو روحیه من اثر میگذاره.
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط مژده نظرات ()

سلام و صد سلام به شما دوستان عزیز منم بالاخره وقت کردم بیام سراغ وبلاگم، انقدرها هم گرفتار نبود ما ولی تنبلی و هیجان زدگی من دست به دست هم داد تا من چیزی ننویسم. اما از عید بگم که امسال به ما خیلی خیلی خوش گذشت، شب قبل از عید رفتیم عروسی و خیلی خیلی خوش گذشت، هر چند که نه عروس میشناختیم نه داماد، از طرف دوستان دعوت شدیم و به خاطر شب عید بودنش رفتیم. اینجا سال تحویل هم همه دوستان رفتیم رستوران ایرانی و ناهار با هم بودیم،روز دوم عید هم شرکت اسی شام داد رفتیم مهمونی و امسال برای ما بهترین عید و شاد ترین نوروز رقم زده شد. امیدوارم تا اخرش هم همین جوری پیش بره، و بالاخره بعد از چهار سال خبری که باید میشنیدم رو شنیدم ، هنوز بعد از گذشت یازده روز هیجان زده هستم ، به امید خدا نا بیست روز دیگه به شما هم این خبر خوب و میدم، اگر هم خودتون حدس زدید چه بهتر. انقدر مغزم پراکنده است و شلوغ پلوغ که ننویسم بهتره، هر وقت اروم تر شدم میام می نویسم.
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ توسط مژده نظرات ()

نوروزتان پیروز. هر روزتان نوروز
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مژده نظرات ()

امان أمانا مان از دست بد قولی، امروز تعطیلات اخر هفته تمام شد، دو روز مونده به نوروز و هزارتااااااا کارو فردا هم دوشنبه و شروع کار، امروز دوستمون زنگ زده که الان داریم میاییم پیشتون، گفتم قدم برچشم ولی اخر شب باید بریم کریفور خرید ضروری داریم، قرار شد بیان و اگر وقت داشتن با هم بریم از ساعت ۴ تا الان که ساعت ٧:٣٠ هست ما سر کاریم، خدایا چقدر برای امشب کار داشتم. خاک بر سر من که تعارف کردم. هنوز عیدی برای دوستهای سام نخریدم و فردا هم میخواهیم بریم عروسی و هنوز برای فردا هم اماده نیستیم. الان زنگ زدم به دوستم میگه میاییم میاییم هاهاهاها ها و قطع شدن تلفن. أیاما برای نوروز اماده میشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط مژده نظرات ()

یک پست خیلی مفصل نوشتم همش پرید، ای تو روحت پر شین بلاگ.
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط مژده نظرات ()

طبق معمول همیشه سلام، مگه میشه سلام نکرده حرف زد؟ خوبین؟ چهارشنبه سوری خوش گذشت؟ جاتون خالی ما که رفتیم رستوران ایرانی وکلی دوست جدید پیدا کردم. من و سام با حمید و فرنوش ساعت ٧ رفتیم و ددی هم چون کار داشت ساعت ٩ اومد. ولی خداییش ما ایرانیها هم عالمی داریما، قرار توی رستوران ٧ بود تا ١٢ ، به امید خدا دوست ما ساعت ٧:٣٠ تازه اومد دنبال ما، با ترافیک وبعد مسافت ما ٨:٣٠ رسیدیم، در کمال تعجب دیدیم ما جز اولینها بودیم، به امید خدا از ٩ به بعد یکی یکی ایرانیها پیداشون شد. چیزی که برام عجیب بود این بود که توی فرهنگ ایرانی ادم خوش قول و به قولی ان تایم باید کلاه بره سرش، چون قرار بود شام بوفه باشه و فقط یک ساعت و نیم باز باشه.خلاصه هیچ کس که سر ساعت نیومده بود برای همین دیرترین ساعتی که همه اومدن شام سرو شد، بازم به نفع اونهایی شد که دیر اومدن. من موندم ما کی میخواهیم زمان بندی رو یاد بگیریم، بعد تا ساعت یک همچنان دامبلو دیمبو به راه بود و وقتی ساعت یک میخواهیم بیاییم خونه همه میگن ای بابا چه لوسینا ، حالا یک شب بچه زود نخوابه، ساعت یک زوده؟؟؟؟؟ فقط تو اوج هر و کر و خنده گفتم به خدا سام از ۶: ٣٠ اماده است تا الان ، بچه دیگه خسته است، بعد همه با تعجب مگن چرا این همه زود؟ میگم اخه فکر کردم ٧ باید اینجا باشیم، دیگه بماند همه چقدر خندیدن، میگفتن ابرو هر چی شیرازیه بردی، میگفتن تن همه شیرازیها تو گور لرزوندی، کفتم عامو سالهاست از شیراز دور بودم خاک تو سرم شیرازی بودنم یادم رفته. ولی بعد از مدتها از ته ته دل خندیدیم، خیلی خیلی خوش گذشت. واقعا خوشحالم دوستهای خوبی پیدا کردم، ولی حیف که ابرو شیرازیها رو بردم. از همین جا از همه شیرازیهای عزیز عذر خواهی میکنم. امیدوارم شب عید انقدر دیر برم رستوران که جبران بشه.
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط مژده نظرات ()

داریم اماده میشیم برای نوروز، امسال نوروزو بیشتر حس میکنم. هر شب قصه عمو نوروز برای سام تکرار میکنم، داریم سبزه سبز میکنیم و روزی صد بار باید توضیح بدم که چرا سبزه سبز میکنیم، هر روز برای عمو نوروز باید ایمیل بزنیم و کادو درخواستی سام و باید عوض کنیم، البته همه کادوها ماشین هستن، با شکلهای مختلف.بیچاره عمو نوروز که امسال نامه اشو از پسرک من با ایمیل دریافت میکنه. تازه هر روز یک دوست جدیدم به لیست کسایی که باید عیدی براشون بخریم اضافه میشه، حتی اگر اون بچه ها ایرانی نباشن و ندونن نوروز چی هست. مدتهاست چیزی که ذهن من و مشغول کرده رفتارهای این پسرک خونه ما هست. باور کنید که گاهی دلم براش میسوزه، انقدر همیشه تنها بوده و فقط من بودم که دوستهاشو دعوت کردم و سام همیشه میزبان بوده ، فقط یاد گرفته به دوستهاش اسباب بازی بده ، میزبان باشه، و یک جورایی یک طرفه همه کاری برای دوستاش کرده. ولی تا به حال هیچ کدوم از دوستهای چینی و یا دوستهای خارجی سام ما رو دعوت نکردن ، هفته ای یک یا دو بار فقط اونها میان خونه ما، البته نا گفته نماند که من انقدر باج دادم و انقدر به دوستان پیغام دادم و در مدح اینکه هر هفته بیایین تا این گلها با هم بازی کنن و تنها نمونن ، تا بالاخره چند ماه هست که دوستان سام میان خونه ما، هر دفعه یک نوع بازی داریم، مثلا یک روز نقاشی، یک روز کلاژ و قصه خوانی و غیره، از اینکه میبینم سام انقدر خوشحاله و لذت میبره، حاضرم همه زحمت ها به جون بخرم ولی دوستان پسرم حتما بیان ، ولی ایا این درسته که مامان اون بچه ها اصلا به روی خودشون نیارن و حتی تعارف هم نزنن که یکبارم شما بیایین. فقط همیشه میگن سام میزبان خوبی هست و هـیچ وقت دعوا نمیشه و اسباب بازی های سام خیلی زیاده پس ما میاییم. من روزی به خودم اومدم که دوست تازه وارد ایرانی ما ، من و سام و به خونه خودشون دعوت کرد. وقتی رفتیم اونجا من فهمیدم سام اصلا بلد نیست مهمان باشه، اصلا بلد نبود بره با دختر گل دوستم بازی کنه و هر نیم ساعت یکبارم میگفت بریم خونه خودمون، تازه حتی وقتی هم از دوست همسن خودش کتک خورد فقط با بغض گفت کتک خوردم، اصلا توقع نداشت از میزبان کتک بخوره، خلاصه که موندم چه کار کنم ؟ الانم فقط به فکر این هست عیدی بده، همیشه فکر میکنه باید هدیه بده و هیچ وقت به این فکر نیست که هدیه بگیره. میترسم بزرگ بشه و از اون مدل ادمهایی بشه که خراب رفیقن و بس. خدایا خودت حافظ تمام این فرشته های اسمونی باش.
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط مژده نظرات ()

امروز و دیروز ما هر کسی یک بالشت زیر سرش ، یک پتو روش ، یک جعبه دستمال کاغذی کنارش ، سرفه، عطسه، فینگ فینگ، سام نیا نزدیک من ، سام نکن ، سام بخور، سام نخور، چرتهای ناگهانی ، این بود دو روز گذشته ما. سرد درد و گرسنگی کوفتگی بدن کلافم کرده بود. نق نق های سام من و بلند کرد، مامان مامان گفتنهاش. مثل صور اسرافیل به تن بی جان من دمیده شد. طی یک حرکت انتحاری بلند شدم ، دست و صورتم و شستم، موهامو شونه کردم، رژ لب گوجه ایمو زدم و رفتم تو اشپزخونه ، یک بسته گوشت انداختم تو قابلمه پنج تا گوجه خورد کردم ریختم روش با ادویه یک کم تفتش دادم و اب ریختم روش گذاشتم بپزه. اومدم توی سالن ددی و بیدار کردم مجبورش کردم رفت صورتش و شست و من هم پنجره های سالن و باز کردم ، پتو و بالشتها رو برداشتم ورفتم توی اشپزخونه ظرفهای دو روز که جمع شده بود و شستم و خشک کردم رفت تو کابینت، ، گازو تمیز کردم و خلاصه کنم اشپزخونه برق افتاد، اومدم دیدم ددی با زور داره با سام بازی میکنه، هوا حسابی عوض شده بود، پنجره ها بستم و جارو أوردم و سالن رو هم تمیز کردم. رفتم سه تا سیب زمینی پوست کندم و خورد کردم انداختم کنار گوشتها. خلاصه غذای سرماخوردگی ما اماده شد و خونمون برق افتاد، همه اینها با تب فراون و گلو درد انجام دادم، جالبه الان هممون خیلی سرحال تریم ، حتی اگر بازم سینک ظرفشویی پر شده باشه، پتو و بالشها برگشته باشن توی سالن، تب ما بیشتر شده باشه، ولی چند ساعتی از حالت افقی در اومده بودیم خودش جای بسی خوشحالی ایست. تو رو خدا قدر بدونید، مریض میشید،مامنی ، خواهری یکی میاد پیشتون، سوپی میاره، بچتونو میگیره تا خوب بشین. بازم خدا رو شکر که بهتریم.
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط مژده نظرات ()


Design By : Pichak