به یاد مادر بزرگ:
هیچ وقت دوست نداشتم از ناراحتی و غم بخواهم اینجا چیزی بنویسم. اما برای منی که دور از ایرانم اینجا میتونه جایی باشه که یک کوچولو از غم هم بشه حرف زد. گاهی نیاز داری دورت خیلی شلوغ باشه و نیست می آیی اینجا مینویسی مثل من. همه دوستان منو که میبینن میگن تا یک هفته شادیم ولی اگر کسی از دیروز تا حالا من و دیده باشه از اون مژده خبری نیست.مادر بزرگ عزیزم پر کشید و از پیش ما رفت.
برای همیشه آرزوی دیدنش رو به دل ما گذاشت. کاش یک ماه دیرتر قصد سفر کرده بودی. من که داشتم میومدم ایران. کاش صبر کرده بودی. شرمندتم چشم انتظارت گذاشتم. نمی دونم دلم می خواست الان ایران بودم پیش مامانم .دلم می خواست می تونستم یک دل سیر گریه کنم. پنج دقیقه گریه میکنم آروم می شم بعد دوباره اشکها بی اختیار میریزن. اگر مثل آدم گریه میکردم و خالی می شدم بهتر بود. الهی قربونت برم اسی جان که این همه صبوری. ممنون که خیلی حوصله می کنی و حسابی منو خجالت دادی. میدونید من گریه نمی کنم که چرا مادر بزرگم به رحمت خدا رفتن و یا زود بود و یا دیر. خیلی هم راضی هستم که به موقع بود. نه دیر که بخواهن زمین گیر بشن و نه زود که آرزوی خیلی چیزها داشته باشن. ولی از دیشب هجوم خاطره هاست که من و بی طاقت کرده. ما آدمها تا چیزی داریم قدرشو نمی دونیم ولی وقتی از دست دادیمش سر خودمون و میکنیم. من برای مادر بزرگم نوه بدی نبودم ولی نوه خیلی خوبی هو نبودم. چرا که اون زمانی که ایران بودم و بهشون راحت می تونستم سرویس بدم جون بودم و بی تجربه بعدشم که یک کمکی تجربه دار شدم و خواستم قدر بزرگترها رو بدونم دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. باز هم خوشحالم پارسال که ایران بودم یک روز در میون یا گاهاً هر بعد از ظهر بهشون سر میزدم. امسال که بیام دیگه نیستنشون.خیلی برام سخته. گاهی دلم می خواهد نرم ایران ولی باید برم .مامانم خیلی تنها شدن. خیلی نیاز دارن. به خدا شرمنده. زده به سرم خودم هم نمی دونم چی مینویسم. امیدوارم من و درک کنید.
مهاجرت
و اما قسمت بعدی
خلاصه که حسابی دورو برمون شلوغ شده.حسابی هم مشغولم. از این همه مشغله خوشم میاد.احساس میکنم میتونم اینجا موندگار بشم.قبلا فکر میکردم جای ما فقط آمریکا کانادا استرالیا یا نهایتا اروپاست.ولی خوشحالم که جای خودمون رو پیدا کردیم جای ما چین هست .شاید به نظر خیلیهاتون عجیب بیاد ولی تخصص ما اینجا کاربرد بیشتری داره و جایی قرار گرفتیم که خیلی زود داره پیشرفت میکنه.بقول چارلی چاپلین:جا برای همه آدمها هست قبل از اینکه جای همو اشغال کنید بهتره هر کسی جای خودشو پیدا کنه.ما هم به حق چیزهای نشنیده قراره موندگار مشرق زمین بشیم.برام جالبه این چند سال اخیر دوباره تب مهاجرت بین ایرانیها زیاد شده به حدی که از راه دورم کاملا مشهوده.من خودم بشخصه از اون دسته آدمهایی هستم که موافق مهاجرت بودم و هستم ولی به کجا و چرا؟کی و چگونه؟خیلی مواقع مهاجرت تنها راه بهتر شدن زندگی نیست.تنها راه موفقیت نیست.شنیدم یکی از آشناهامون تمام خونه و زندگیشو فروخته و قراره به صورت غیر قانونی از ایران بره.کجا خدا میدونه؟خودشم نمیدونه کجا؟با دوتا بچه بدون هیچ تخصص و بدون اینکه هیچ زبان دومی بلد باشن.وقتی میپرسی میگه می خواهم برم یک جایی فقط از ایران بیرون باشه.فقط ایران نباشم.نه آزادی داریم نه امکانات داریم نه رفاه داریم میخواهم برم.فکر میکنن بیرون از مرز ایران نون و حلوا قسمت میکنن یا میگن آقا خوش اومدی زبان بلد نیستی مشکلی نیست سرمایه نداری مشکلی نیست بیا این میز ریاست برای تو هر وقت دلت خواست بیا و کار کن.ما ایرانیهای یک جورایی مرغ همسایه غازه هستیم. به خدا جدی میگم.روی این حرفم به طرف اون کسایی هست که توی ایران حاضر نیستن کوچکترین زحمتی به خودشون بدن فقط مصرف کننده هستن وقتی از ایران رفتن بیرون میشن ماشین مثل تراکتور کار میکنن بیمه میدن قانون اون کشور براشون بهترین قانونه در صورتی که توی ایران چند درصد قانون رو درست اجرا میکنن؟تو ایران کدوممون به حق و حقوق همسایه احترام میذاریم.تا صبح پارتی داریم گور بابای همسایه بزن و برقص اما وقتی رفتی بیرون همسایه محترم میشه همسایه عزیز میشه ساعت ۱۰ همه چیز تعطیل بچه صدا نده همسایه خوابیده چرا؟چون ما غریب نوازیم.چون فکر میکنیم قانون غربی خوبه پس ما باید فقط اینجا و توی این مملکت به همسایه احترام بذاریم.ولی توی ایران که هستیم میگم چطوره که اونها صدا بدن ما صدا نداشته باشیم.ولی یاد نگرفتیم با متانت با صبر و حوصله این چیزها رو به هم یاد بدیم.من بارها از دهن بعضیها توی ایران شنیدم خونه ما مهمونی بیشتر از ۱۱ نباشه .چون همسایمون خیلی رعایت همه میکنه ما هم رعایتش میکنیم.پس معلومه انصاف خوب بلدیم ولی گاها لجبازی هم خوب بلدیم.من مطمئن هستم آدمها با خوبی بیشتر همدیگر رو شرمنده میکنن تا با بدی. همه هم میگن ایران خراب شده.دولت به مردم نمیرسه .درسته: خودمون که میتونیم به داد هم برسیم.ما بیاییم دست به دست هم بدیم با هم خوب باشیم.اگر از همین امروز هر کسی از توی خانوادش شروع کنه و فرهنگ سازی کنه مطمئن باشید خیلی زود فراگیر میشه.شکر خدا ما ایرانیها که تو چشم و هم چشمی کم نداریم.شاید تو خوب بودنم چشم و هم چشمی کردیم.بعضی مواقع میبینم یا میشنوم جونهای ایرانی چقدر بی هدف شدن و چجور روزشون رو شب و شبشون رو صبح میکنن.به خدا تو ایرانم میشه موفق شد میشه پیشرفت کرد .پس همه اونهایی که ایران زندگی میکنن مردن؟وای که چقدر زورم میگیره از حرفهای بی منطق.حالا بیایین بگین خودت چرا بیرونی؟برگرد.به خدا اگر با تخصص ما ایران کار بود بر میگشتیم.والله میبینم فامیل روز به روز وضع مالیشون بهتر میشه .مسافرتها سر جاش فقط یک سری محدودیتها بیرون از خونه دارن و ناامنی.فکر کردن همه دنیا امنه؟فقط ایرانه که نامنه؟به خدا یکی از فکرهای من این هست که اگر ما اینجا بچه دار بشیم حیونی بچمون.نه فامیل داره نه خاله نه عمه نه دایی فقط دوتا عموی مهربون داره.نه پدر و مادر بزرگ.مسائل عاطفی غربت کم نیست.قدر دور هم بودن قدر محبتهای فامیلی رو بدونید.تو رو خدا شاد باشید و سالم.بیاین همدیگر رو به شادی به سلامت روحی روانی تشویق کنیم. هر جایی یک خوبی داره یک بدی.گاها میبینیم افرادی میان پکن عاشق پکن عاشق غذاهای چینی عاشق مردم پکن میشن و میگن هر سال دوست دارن بیان و افرادی هم میان از بدو ورودشون نق میزنن اه میگن حاضر نمیشن غذا بخورن فقط نون لواشی که از ایران آوردن با پنیر می خورن و میرن .همینجور که آدمها متفاوتن کشورها و فرهنگها هم متفاوتن.پس بهتر قدر ایران و ایرانی بدونیم این همه هم به فکر رفتن نباشیم.البته یادمون نره همه دنیا سرای من است.
پ.ن :ن با مهاجرت مخالف که نیستم هیچ مموافقم هست.کی و چگونگیش خیلی مهمه .موافقید؟میدونم ایران حقوق بشر رعایت نمیشه.تبعیض تبغاتی هست.رفاه و امکانات کمه.و هزاران مشکل دیگه .ولی خودمونم بی تاثیر نیستیم .
پ.ن:کیبورد من مشکل داره همه علامتها رو به خوبی و به جا نمیتونم بذارم.فقط نقطه . و : این برام کار میکنه.خودتون به جا توی خوندن کاما پرانتز و غیره بذارید.البته بیزحمت.
شادباشید و پاینده
در یک سال گذشته بر ما چه گذشت.....
اگر بخواهم سطحی نگاه کنم و همینجوری حرفی زده باشم فقط میتونم بگم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده فقط زمان خیلی زود گذشه.اما.... وقتی به پشت سر نگاه میکنم میبینم خیلی اتفاق افتاده.خیلی تغیرات بوجود اومده ولی چون روزمره با اون تغیرات در ارتباطیم فکر میکنیم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.مهمترینش این بود که من رفتم دانشگاه.زبان چینی خوندم و بعدشم یک دوره های کالج روانشناسی بود که توی اونها شر کت کردم و کلی کلی به ارزوهام رسیدم.من خیلی روانشناسی دوست دارم و خیلی حال و روزم و عوض کرد.مهمترین اتفاقی که برام افتاد این بود که من توی پکن بهتر جا افتادم و یک جوری زندگی توی پکن رو پذیرفتم.از وقتی که رفتم سر کار و رفتم دانشگاه بهتره بگم از وقتی رفتم وارد جامعه واقعی شدم اینجا رو خیلی دوست دارم.به حدی که بعنوان کشور دومم دوستش دارم.گاهی هم فکر میکنم چون دهه بیست سالگیم رو به تمام شدن هست وارد بلوغ فکری جدیدی شدم که با مژده چند سال قبل خیلی عوض شدم.بگذریم دیگه زیاد از نبوغم نگم که چشم میخورم.
خلاصه بگم ما دوتا خوبیم و خوش و خرم.هنوزه سه تا نشدیم.ولی یکدفعه شدیم چهارتا.اگر گفتین چطوری؟
نه اشتباه فکر کردین.دو قلو نبود.دوتا داداشهای اسی اومدن پکن.اینجا زندگی میکنن و ما فامیل دار شدیم.هوراااااااااااااااا
آخه مگه نمی دونین ما ایرانی بعدشم شیرازی عشق فامیل و مهمون بازی دیگه خوتون بدونید ما چه ذوقی کردیم از اومدنشون.ابته اگر زن داشتن بهتر بودا ولی حالا به مجردشونم قانعیم.گاهی اوقات به اسی میگم پاشو بریم به فامیل سر بزنیم خوبیت نداره.میریم خونشون مهمونی آی کیف میده تو غربت فامیل داشتن غنیمته .البته دوستهای ایرانی که اینجا داریم کم از فامیل نیستن.خدائیش خوش شانس بودیم کلی دوست خوب داریم.سال اول که مهمونی میگرفتیم با خودمون میشدیم شش نفر حالا فقط خانمها که دور هم جمع میشیم ده تایی میشیم.خلاصه دیدین توی این یک سال مژده چه پیشرفتهایی کرده.کلی دوست خوب پیدا کرده.کلی فامیل داره.کلی بلده روانشناسی کنه.به قول اسی میگه دیگه تو این خونه امنیت نیست .تا حرف بزنی روانت میشناسن .خلاصه مشهور شدم رفت.شماره حساب میدم اگر در مورد تربیت کودک مشکل داشتین کمک میکنم چون تعلیم و تربیت کودم خوندم.البته اعصاب و حوصله کودم ندارما.راه حل میدم دو سوته کودک اروم میشه چو ن راه حلهام خفنن
توی دوران المپیک بارها خواستم بیام و بنویسم اما نشد .به زودی عکسهاشو براتون میذارم.جاتون خیلی خالی بود.هوا عالی شده بود.شهر خلوط.خلاصه که خیلی خوب بود.جالبه تابستون گرم پکن هوا خوب شده بود.نمی دونم این متقلبا هوا رو چه کار کرده بودن.البته النم هوا خیلی خوب شده.یک کمکی سرد هست ولی خیلی خوشکل و جیگر شده.پائیز خوشکل پکن خوش امدی
این پستم زیادی روده درازی کردم.پس تا قسمت دوم...
سبز باشید و پاینده
دوستهای گلم سلام:
حالا که اومدم باید اول آب و جارو بیارم اینجا رو تمیز کنم.بعد که تمیز کردم رنگ و روی وبلاگم باز شد یک چاق سلامتی با دوستان گلم داشته باشم.من یک سال و اندی اینجا رو تخته کرده بودم ولی همیشه بهتون سر میزدم اینو میتونین از بازدید کننده های وبلاگتون متوجه بشین که همیشه از چین بازدید کننده داشتین.بعدش تشکر کنم از دوستایی که برام توی مسنجرپیغام میذاشتن یا ایمیل میزدن و تشکر بیشتر از اونهایی که اسممو توی لینکهاشون پاک نکردن .فکر کنم باید هر روز بیام بنویسم که اتفاقهای یک سال گذشته تمام بشه و به روز بنویسم .دوران المپیک بارها خواستم بیام بنویسم ولی نمی شد خیلی سرم شلوغ بود .حالا اومدم دلم هم کلی براتون تنگ شده.پست بعدی کلی حرف دارم.شاد باشید و پیروز.
بازگشت دوباره
امروز بعد از عمری به وبلاگ خودم سر زدم.نشستم آرشیوم و خوندم دلم تنگ شد دیدم چه خوب که اون روزها رو می نوشتم .به زودی بر خواهم گشت و خواهم نوشت.
تا اطلاع ثانوي پست جديدي نخواهيم داشت.
جشن طلایی 500 عروس و داماد قدیمی
صدها زن و شوهر سالخورده،پنجاهمین سالگرد
ازدواجشان را درشرق ایالت«جیانگ سو»چین،جشن گرفتند.
|
500زوج سالخورده با گرفتن روبان قرمز
در دست،وسط میدان شهر «سوژو»رژه رفتند و پنجاهمین سالگرد آغاز زندگی مشترکشان را
با عنوان«ازدواج طلایی»جشن گرفتند.
250 زن سالخورده،کنار250 مرد مو
سپید با لباسهای سنتی یک شکل از جلوی چشمان مشتاق مردم حرکت و اعلام کردند شیرین
ترین زندگی را دارند. زوج های چشم بادامی از
«سوژو»،«ژانگجیاگانگ» و«چانگشو» ایالت «جیانگ سو» در آیین «عروسی طلایی» شرکت داشتند و نگاه دهها خبرنگار را به خود
جلب کردند./
و اما قسمت دوم سفر نامه:
از اونجايي كه توي پكن ايراني كم هست، من عادت دارم حسابي بلند بلند صحبت كنم و مي دونم كسي نمي فهمه من چي ميگم! اين رو توي ذهنتون داشته باشيد و اينم بد نيست بدونيد وقتي دارم با كسي حرف ميزنم صدو پنجاه و هشت هزار بار اسم طرف رو صدا ميزنم.حالا بريم سراغ اصل ماجرا:
من و اسي حي و حاضر براي رفتن به ايران توي فرودگاه پكن نشسته بوديم.(البته اينو بگم براي نشستن من صد تا صندلي عوض كردم تا اينكه مثل آدم يك جا ثابت نشستم) البته انتخاب اين صندلي واقاً قسمت بود و خواست خدا بود.اگر اراده اي غير از خدا بود من بازم داشتم جابجا ميشدم.خلاصه كنار ما يك خانواده ايراني نشسته بودن.آقا پسر اين خانواده كه حدود 10 سالي داشت چيني رو فوق العاده عالي حرف ميزد.نه اينكه فكر كنيد من عقده فارسي حرف زدن داشتم ولي دلم مي خواست بدونم چرا اين فسقلي لهجش اونقدر خوبه.نه اينكه من فضول باشمها ميخواستم ببينم چه كار كرده منم همون كارو انجام بدم تا لهجه منم خوب بشه.
خلاصه من و مامان اين آقا پسر چشم تو چشم شديم و بعد از يك لبخند كوچولو
من از مامانش پرسيدم پسر شما اينجا مدرسه ميره.گفت آره اصلاً اينجا دنيا اومده.فهميدم كه نه حق با منه
.اصلاً لازم نيست لهجه من به اي خوبي بشه.آخه من ايران دنيا اومدم و محاله كه چينيم خوب بشه مگه نه؟
خانمه از من پرسيد ساكن اينجا هستيد گفتم بله ما پكنيم.اوشون هم گفتن كه گوانجو هستن.تنها حرفهاي رد و بدل شده بين ما همين بود.دروغ چرا، تا قبر آآآآ
خلاصه انتظار به سر اومد و پس از چند ساعت تاخير ما سوار هواپيما شديم.كل مسير رو من براي اسي حرف زدم و چهارصد و بيست و يك بار گفتم اسي.بعد از 8 ساعت حرف زدن ما به آسمان قير گون تهران رسيديم و از اونجايي كه خدا كاري بخواهد بكنه هيچكس حريفش نيست صندلي ما و اين دوست عزيز نزديك به هم بود.قبل از پياده شدن دوستم من و صدا زد و وقتي بهشون نزديك شدم گفت شما مژده خانم نيستيد؟منم هيجان زده گفتم هاله؟خلاصه رگ وبلاگي كار خودشو كرد
.ما دوتا وبلاگ نويسان مشهور پرشين بلاگي بوديم
كه توي پرواز همديگر رو شناختيم.
راسته ميگن خون ميجوشه.خونه پرشين بلاگ عجيبم جوشيد.ما بدون اينكه با هم قرار داشته باشيم يا حتي بدونيم كه اون يكي هم ميخواهد بره ايران همديگر رو ديديم.جابلتر اينكه برگشت هم با يك پرواز بوديم.
نامه اي به پدر:
شب آغاز هجرت تو
شب در خود شكستنم بود
شب بي رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بي تو شب بي من
شب دلمرده هاي تنها بود
شب رفتن شب مردن شب دل كندن من از ما بود
متاسفممممممممم
اين آخرين صدايي بود كه شنيدم.آخرين حرفي بود كه براي هميشه غم عجيبي تو دلم كاشت.يعني شوخي بود .يعني جدي بود؟هيچ كدوم باورم نميشه.جدي كه نيست.شوخي به اين بيمزدگي؟چرا مامانم باور كرد.چرا همه گريه ميكنن.منم به تبعيت اونها گريه ميكنم.ولي چرا بايد گريه كنيم.واقعاً بابا تركمون كردي؟مثل كابوسي بود كه هنوزم وقتي يادش ميكنم دلشوره ميگيرم و تا دو روز دپرسم.ميگن بايد بدون تو برگرديم خونه.مگه ميشه.با هم اومديم اينجا, قرار ما اين نبود.پس فردا روز پدره.هنوز هديه هاتو استفاده نكردي.كتابت نصفه مونده.قراره چند ماه ديگه هديه خانم دنيا بياد.خودت اسمش رو انتخاب كردي.نمي خواهي نوهات رو ببيني؟تو كه منتظر بودي.پس كجا داري ميري؟. .1ساعتي كه تو راه بوديم تا به خونه رسيديم گريه هم نميكردم.باورم نميشد كه حقيقت داشته باشه و تو ديگه نباشي.وقتي رسيديم خونه دلهره گرفته بودم..همه چيز سر جاش بود.عينكت,راديوت ,كتابهات لباسهات و......
رفتم سر جات دراز كشيدم .بوي تو ميداد.يعني ديگه جسمت باما نبود.فقط بايد وسائلت ميديديم و دلتنگي معني نداشت؟يعني ديگه برگشتي نبود.بعد از پنج سال هنوزم ميگم يعني ميشه برگردي؟توي جاهاي شلوغ ميگم يعني ميشه پيدات كنم.از اين بوي پائيز از اين هوا متنفرم. همچين روزي بود كه از كنار ما رفتي.هيچ كاري نتونستيم برات بكنيم.از بچه هات چي ديدي؟تا اومدي نتيجه زحمتهاتو ببيني تركمون كردي و رفتي.حرف نزنم بهتره.فقط بدون هميشه بيادتيم.
سفرنامه (1)
سلام و صد سلام به شما.آره به تو.به تو كه دوست اينترنتي من هستي.به تويي كه منو نديدي ولي از حال و روزم بيخبر نيستي.از خدا كه پنهون نيست از تو هم پنهون نباشه كه ما چجوري وبا چه فلاكتي برگشتيم پكن..حالا چرا با فلاكت ؟داستان از اينجا شروع شد كه ما بليطمون رو از پكن خريديم و براي روزي كه بايد برميگشتيم پكن ok كرديم و راهي ايران شديم.توي پرواز يك اتفاق بيش از اندازه جالب افتاد كه توي قسمت بعد تعريف ميكنم.خلاصه ما رفتيم ايران و خدارو هزار مرتبه شكر سقوط نكرديم و رسيديم به وطن.قصه از اينجا شروع شد چند روز بعد از موندن ما اسي تصميم گرفت كه بليطش رو از اون روزي كه ok كرده بود جلوتر بندازه و زودتر برگرده پكن.رفتيم آژانس و ملتمسانه خواهش كرديم كه بليط اسي رو زودتر ok كنن.ولي از اونجايي كه ايران اير خيلي خدمات ارزنده و كاملي در اختيار مسافر قرار ميده گفت ما پروازهاي روز جمعه رو كنسل كرديم و بدون اينكه از مسافر بپرسه تو كي مي خواهي بري پرواز اسي رو 10 روز عقب انداخته بودن.نه تنها اسي زودتر برنگشت بلكه 10 روزم اضافه موند.اصلاً هم به ايران اير هيچ ربطي نداره كه كسي كار داره و شايد اين تاخير براي مسافر ضرر داشته باشه .اينها به كنار ما كه بليطمون رو از پكن خريده بوديم هيچ شمارهاي از ما نداشتن.تصور كنيد روز پرواز ما ميرفتيم فرودگاه و ميگفتن پرواز كنسل شده.چقدر براي آدم و وقت انسانها ارزش قائل هستند.بعد از اين جريان منم به فكر افتادم كه حالي از پروازم خودم بپرسم.نگو ايران اير اين دفعه به من مرحمت فرموده بودن و پرواز منو يك هفته عقب انداخته بودن.از اونجايي كه بليط من 45 روز اعتبار داشت من با ايران اير تماس گرفتم و گفتم بليط من ميسوزه و در جواب گفتن ما پرواز كنسل كرديم مشكلي نيست تو لازم نيست خسارتي بپردازي.خلاصه ما هر چي آشنا و پارتي داشتيم بسيج كرديم كه من زودتر برگردم.كسايي دنبال كارم بودن كه روحم هم خبر نداشت.بالاخره ok داده شد و روز پرواز با هزار كيلو بار راهي فرودگاه شديم و بوس و گريه و خداحافظي.........
وقتي رفتيم داخل بليطها رو كه چك كردن گفتن كه 26 بليط اضافه فروخته شده.من اول فكر كردم ما اشتباهي رفتيم ترمينال خزانه ولي در و ديوارها رو خوندم و ديدم نه خير فرودگاه مهر آباديم و يعني خير سرمون اومديم بريم پكن نه جاي ديگه.خلاصه بعد از 4 ساعت علافي با اعصاب خورد و چشمان اشكبار برگشتيم خونه.همون جا به من اعلام كردن كه تو تا هفته ديگه كه پرواز هست بليطت ميسوزه.آخه 45 روز اعتبار بليط من تمام ميشد و ميگفتن بايد 150 دلار خسارت بدي.اون شب كه دستم به جايي بند نبود و فردا صبح خروس خون رفتم دفتر مركزي ايران اير گفتم شما سر خود پرواز من كنسل كردين.سر خود پروازه عقب انداختين.حالا به جاي اينكه شما به من خسارت بدين از من خسارت مي خواهين.گفتم من جايي براي موندن ندارم .اين يك هفته من كجا برم.با كمال پر رويي ميگه خانم پرواز شما هفته آينده است اگر مي خواهين ok كنم خسارتتون بپردازين وقت ما رو نگيرين.من كه ديدم حريف پر رو بازي ايران اير نميشم دوباره متوسل به پارتي و آشنا شدم. با هزار بدبختي خسارت رو بخشيدن و يك هفته منتظر كه آيا واقعاً هفته ديگه ميشه رفت يا نه؟يك هفته ديگه هم گذشت و دوباره با هزار كيلو بار راهي فرودگاه شديم.دلشوره اي داشتم كه خدا نصيبتون نكنه.رفتيم و با هزاربار خدا و فاميلهاي خدا صدا زدن كارت پرواز گرفتيم.خوشحال و خندون اومديم بيرون كه از يكي از پرسنل فرودگاه شنيدم كه شايد پرواز امشب كنسل بشه چون هواپيما خرابه.ولي يك ساعت بعد گفتن نه مشكل بر طرف شد و من ذوق زده شده بودم .زود با همه خداحافظي كردم و رفتم بالا.2 ساعتي بالا ما رو معطل كردن.2 ساعتي هم تو هواپيما معطل شديم.بالاخره اين غول آسموني پرواز كرد و الحق هم كه شاخ غول شكوند.از همه چيز مهمتر اينكه ما برگشتيم پكن و سقوط نكرديم.اين مهم بود مگه نه؟

